دیروز رفتم روی سایت اهداء عضو و ثبت نام کردم.
من معتقدم وقتی اول و آخر همه میمیریم، بیمار ِمرگ مغزی، خیلی خوششانسه که به عنوان آخرین فرصت تو دنیا، میتونه به همنوعش کمک کنه و چند نفر رو به زندگی عادی برگردونه و بعد برای همیشه دستش از دنیا کوتاه شه... ولی اگه خانواده شخص با این حرکت مخالفت کنن، یه شانس بزرگ رو به واسطۀ اجازه ندادن برای اهدا قلب و بقیۀ اجزا از بیمار گرفتن...
وقتی قراره تن بـِره زیر خاک، چرا قلب و کلیه و ریه بگندن و بپوسن؟ من به این فکر میکنم که شاید روزی که قراره بمیرم وسیلهای باشم برای زنده شدن چند نفر دیگه!!!
با ثبت نام توی این سایت خیالم راحت شد که خانوادهام بین امضاء کردن و نکردن برگۀ رضایت، توی فشار قرار نمیگیرن و اون کاری رو انجام میدن که لحظههای آخر زندگی آرزوی منه و شاید اونا ازش خبر نداشته باشن...
شما هم اگه مث من فکر میکنین، به این سایت برین و ثبت نام کنین. سه ماه بعد، کارت اهداءعضو شما درب منزلتون بدون پرداخت هیچ هزینهای آورده میشه...
خُب، گذشت... دارم سعی میکنم فراموش کنم و فقط به روزای خوبی که پیش رومه نگاه کنم...
خیلی کم آنلاین شدم اما هر بار کامنتهای خصوصیتون رو میدیدم و ته دلم گرم میشد... تازه دارم قدر دوستای مجازیمو میدونم... حتی اونایی که رابطهام باهاشون به دنیای واقعی هم کشیده شده دریغی از زنگ و مسیج نداشتن... خیلی خیلی مرسی... ممنون که به خاطر نبودنم توی این چند روز فراموشم نکردین...
هلیا بهم مسیج میده با این مضمون:
من به آمار زمین مشکوکم؛ اگر این شهر پر از آدمهاست، پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟؟
میخونمش و برای یه دوست میفرستم. بعد از چند دیقه جواب میده:
دلها تنهاست یا دلا تنهاست؟!
و اشک نرم نرمک از گوشۀ چشم من جاری میشه...
چه ضربۀ بدیه که تلخترین، هولناکترین و زشتترین لحظۀ زندگیت به فاصلۀ کمتر از بیست و چهار ساعت دوباره تکرار بشه در حالی که تو هنوز توی شک اون ثانیههای قبلی موندی...
الان که دارم مینویسم، صفحۀ ورد جلوم بازه و دستای من روی کلیدهای کیبورد میچرخه و کلمهها رو میزاره کنار هم. کلمههایی که برای نوشتنشون ذهنم اصلاً آماده نیست و حتی نمیدونم چی میخوام بگم... پاهامو دراز کردم و لپتاپ رو گذاشتم روی پاهام...
حالت تهوع دارم و هر چند دیقه یکبار صفحه پیش روم سیاه سیاه میشه و گاهی سرم سنگین میشه و میفته رو شونهام و من باز بلندش میکنم، با بیحالی خیره میشم به صفحه و دوباره مینویسم...
دیروز یکی از تلخترین، هولناکترین و زشتترین روزهای زندگیمو گذروندم که هیچکس دلیلش رو نمیدونه جز من، بابا، مامان، و خدا... و من نباید بگم چی شد.... نباید بگم چرا... هیچی نباید بگم...
فـ.ـیلتر شدن وبلاگ قبلی، با وجود تمام غمها و دلتنگیهایی که به دنبال خودش داشت، یه خوبی هم داشت. اونم اینه که حتی یکنفر هم از آشناها اینجا رو نمیخونن... نمیخونن که دلای همیشه خندونشون اشک میریزه و برای تنها دوستایی که داره تایپ میکنه... برای تنها دوستاش حرف میزنه و خودش رو پنهان میکنه پشت یه عالمه رنگ صورتی...
حتی اگه شما متوجه حرفای بی سروتهام شده باشین، خودم میدونم چی نوشتم و چرا نوشتم... و چند سال بعد یادم میاد چه روزی چه ساعتی اون اتفاق افتاد... و همۀ تنهاییام برای لحظهای کشیده میشن جلو چشمم و شاید قدر تنها نبودن رو بیشتر بفهمم...
فکر کنم برای رسیدن به آرامش، فعلا همین یک قطره هم کافی باشه...
اولین وهلهای که این عکس رو دیدم، به نظرم اومد یه حلقه رو اعدام کردن! و این حلقه نماد یه عشقه که به جرم دوست داشتن و "دوستت دارم" گفتن به بالای دار رفته... این تصویر رو به یکی دیگه نشون دادم. تعبیرش این بود که حلقۀ طلا جایگزین حلقۀ طنابی شده که دور گردن میفته و این پیام رو میرسونه که به دست کردن حلقۀ ازدواج نوعی اعدام و رفتن به زواله... و به شوخی میگفت این که چیزی نیست! باید شلاق و چماق و ارّه برقی هم کنارش میزاشتن تا واقعیتر بشه!!!
حالا شما بگین واژۀ عشق با اعدام تناسبی داره اصلا؟!
از شوخی گذشته، با اینکه نظر دوستم بیشتر با عکس مطابقت داره، اما من روی حرفم میمونم و این تصویر رو با برداشت خودم نگاه میکنم. ازدواج راهیه برای رسیدن به کمال و به کمال رسوندن همسر...
شوخی شوخی با آیندهای روشن هم شوخی؟!!!
از اونجایی که با بیرحمی ِتمام وبلاگم برای بعضی از اکانتها از جمله خودم فیـلــ.ـتر شد
، تصمیم گرفتم توی پرشین بلاگ هم یه شعبه با همون آدرس قدیمی بزنم. نه اینکه اینجا نقل مکان کنم، نه! فقط همزمان با بلاگفا اینجا هم پستم رو میذارم تا اونهایی که نمیتونن وبلاگم رو باز کنن از این آدرس استفاده کنن و از نوشته های گهربارم
استفاده ببرن. 
من همچنان نهایت سعیام رو برای از فیـلـ.ـتر دراوردن وبلاگ بلاگفاییم میکنم... 
پیوست: بچههای پرشینبلاگی، میدونین چطور میشه کامنتدونی پستهای قبل رو بست که امکان درج نظر جدید وجود نداشته باشه؟!